مدخلی بر مانیفست هویت‌خواهی گیلک

امین حسن‌پور

توضیح: متن حاضر، ورودی‌ست شتابزده به موضوع محوری دانشجویان هویت‌خواه گیلک که در نیم‌شماره دوم زیته منتشر شد و انتظار نویسنده‌ی آن از تو خواننده آن است که پس از پایان خواندنش دست به کار شوی. در واقع انتخاب واژه‌ی «مدخل»، از سویی نشان‌دهنده‌ی این است که این یادداشت بخش آغازین نوشتار مفصل‌تری‌ست که چند سالی مشغولش هستم و از آن مهم‌تر به این معنی‌ست که در انتظار نقدهای نوشتاری دیگران است. چه که بی نقد نوشتاری دیگر دوستان، عقیم خواهد ماند.


ضرورت نوشتن این یادداشت، هنگامی معلوم میشود که خوانندهی آن بداند:

1) هنوز هم در میان خوانندگان مخالف و موافق زیته و حتی در جمع اعضای زیته، پرسش‌های فراوانی مطرح می‌شود همچون «شما از چه کلیتی سخن می‌گویید» و «مدافع چه موضع و چه وضعیتی هستید؟» و «مرزهای حوزه‌ی کاری‌تان کدام است؟» و اصلا «شما چه می‌خواهید؟».
2) و از سویی دیگر، بسیاری از دوستان، شرایط خاص کنونی را پیش چشم ما می‌آورند تا نابه‌جا بودن تلاش‌های زیته را برای بالندگی هویت جمعی گیلک گوشزد کرده باشند.

هدف این یادداشت و شاید یادداشت‌های آینده، پرداختن به همین چالش‌های از درون و بیرون است.

 

یکم. همواره، چه در نشریه‌ی نیناکی -طلایه‌دار هویت‌خواهی دانشجویان گیلک- و چه پس از آن در زیته، تاکید بر هویت جمعی با عنوان گیلک، عمده‌ترین وجه تعریف حوزه‌ی فعالیت ما بوده است. اندیشه‌ی ارائه تعریفی مشخص و روشن از آن‌چه که هویت گیلکی نامیده می‌شود و تلاش برای بقا و بالندگی این قوم، انگیزه‌ی اساسی بنیان‌گزاران نیناکی/زیته بوده که خوشبختانه به نسل‌های بعدی فعال در این نشریه نیز منتقل شده است.


دوم. مردمان ساکن در منطقه‌ی جنوبی دریای کاسپین، به دلایل اقتصادی، جغرافیایی و تاریخی بسیار، همواره سرنوشتی مستقل از فلات ایران داشتند و تنها پس از یورش صفویه بوده که این سرنوشت تقریبا با سرنوشت سایر اقوام فلات ایران گره خورد.
از طرفی قرائت غالب مورخان عرب و فارس و یونانی از تاریخ ایران و در سایه قرار گرفتن خرده-قدرت‌های محلی در مقابل امپراتوری‌های حاکم بر فلات ایران، مسیر تاریخی-اجتماعی مردمان این سامان را همواره در هاله‌ای از ابهام و به شدت تحت تاثیر قرائت مذکور قرار داده است.
در حالی که عدم انباشت سرمایه و فقدان عامل مذهب به عنوان عاملی تعیین‌کننده و در نتیجه فقدان تمرکز قدرت سیاسی و وجود حکومت‌های محلی و ملوک الطوایفی و حیات مذهبی کاملا متفاوت از فلات ایران -در پیش و پس از اسلام- و نیز پیوستگی فرهنگی-اجتماعی -وحتی جغرافیایی- منطقه با صفحه‌ی قفقاز -به جای فلات ایران-، همگی مبین تفاوت‌های بنیادینی‌ست که ما را در ارائه تعریفی مشخص از هویت مورد بحث یاری خواهد داد.


سوم. زبان به دلیل اهمیت بالای هویتی‌اش می‌تواند مهم‌ترین عامل برای رسیدن به تعریفی دقیق‌تر از یک هویت جمعی باشد و این به دلیل بار تاریخی و اجتماعی‌ست که بر دوش دارد. در واقع زبان، تنها مجموعه‌ای از نمادهای دال و مدلولی نیست، بلکه حامل اندیشه است. اندیشه‌ای که از بستر تجربه‌ی تاریخی یک قوم یا ملت و خاطرات، اقلیم، جنگ‌ها و صلح‌ها و کار مشترک آن برمی‌خیزد.
زبان گیلکی، دقیقا همان پارامتری‌ست که هویت جمعی مورد نظر ما را شکل داده و تعاریف مبتنی بر جغرافیای سیاسی -همچون استان‌های ساخته شده چون گیلان و مازندران و گلستان و قزوین و...- را درنوردیده تا ما را به سوی جغرافیای زبانی و در نتیجه قومی رهنمون سازد. جغرافیایی که مرزهای مشخصی با قوم دیگر ساکن استان گیلان، یعنی تالش‌ها دارد و از طرفی نمی‌تواند جدای از غرب مازندران یعنی رامسر و تنکابن و چالوس باشد.


چهارم. به دلایل بسیاری مردمان مورد بحث ما -خود ما- هرگز خویش را به نامی واحد و کلی ننامیده‌ایم. همین حالا هم بیشتر از یک عنوان کلی و واحد، عناوین خردی چون لاهیجانی، رشتی، رامسری، کپورچالی و... داریم. و صد البته ده‌ها عنوان و برچسب راست و دروغ ساخته و پرداخته مورخین یونانی و عرب و فارس که این روزها به ویژه ورد زبان درس‌خوانده‌های هر شهر و روستایی است. یکی خود را گیل و دیگری دیلم می‌خواند. یکی کادوس و یکی اماردی و آن دیگری دربیک! اگر هم تهران‌دیده باشد که خود را شمالی می‌خواند و دست‌کم سعی می‌کند با اتصال به یکی از این عناوین از رشتی نامیده شدن خلاصی یابد!
بحث درباره‌ی اهمیت نامیدن و نامیده شدن خارج از حوصله‌ی این یادداشت است و بنابراین می‌پردازیم به این واقعیت که عینیت وجود یک کلیت تاریخی -در تقابل با دیگر اقوام و ملت‌ها و دیگر نام‌ها- از سویی و نیاز به ارائه تعریفی مدرن از این مجموعه، ما را وادار به بازخوانی و بازروایی تاریخ می‌کند. این بار اما نه از دید مورخان غیرگیلک و مستشرقان بی‌طرف! بلکه از دید شهروند گیلک زبان.
و زبان گیلکی، همین‌جاست که نقش تاریخی خویش را بازی می‌کند. ما همه گیلک‌زبانیم. با وجود تفاوت‌های گویشی که خیلی خیلی کمتر از تفاوت‌های گویشی در زبان‌های دیگری چون کردی یا حتی آلمانی‌ست، و با وجود تمام این اسم‌ها و نام‌ها و عنوان‌های خرد.


پنجم. در دوران پیشاسرمایه‌داری، بنا به شیوه‌ی تولید، مردمان گیلک‌زبان به سه دسته گیله‌مرد، کلایی و گالش تقسیم می‌شده‌اند که البته این تقسیم‌بندی با اندکی تفاوت در اقوام دیگر -از جمله تالش‌ها- هم وجود داشته است.
این تقسیم‌بندی به نوعی تصویرگر تحول در شیوه‌ی تولید و پیشرفت تخصص بشر هم بوده است. مردمان کوچ‌نشین و دام‌دار (گالش‌ها)، مردمان یکجانشین و کشاورز دیم (کلایی‌ها) و مردمان یکجانشین و کشاورز آبی (گیله‌مدران) در واقع معرف سه مرحله‌ی تحول در شیوه‌ی تولید و به زیر آمدن بشر از ارتفاعات گیلان و توانا شدنش در زیست در جنگل‌ها و جلگه‌ی باتلاقی آن زمان است.
با تحول اساسی در شیوه‌ی تولید و محو تقسیم‌بندی مذکور، این عناوین تا به امروز به حیات خویش ادامه داده -گرچه خالی از معنای عملی‌شان- و دستآویز «قوم‌آفرینان» شده‌اند تا درشرایط مختلف علم شوند!


ششم. برای ما «قوم‌نشناسان»(1) اما، تفاوت در شیوه‌ی تولید نمی‌تواند مبنای تعریف قومی قرار گیرد. حتی اگر با تغییر مرحله‌ی اقتصادی-اجتماعی با هجوم انبوهی از اسامی رنگارنگی چون گالش و گیلهمرد و کادوسی و اماردی و... مواجه شویم و یا حتی اگر عنوان فریبنده‌ای همچون «دیلمی» با بار عظیم افتخار تاریخی را در مقابل داشته باشیم.
یک قوم یا ملت، در نخستین گام شدن خویش، خود باید خود را بنامد. و زبان مشترک ما، چراغ راه ماست. ما همه گیلکیم. جغرافیای تاریخی ما، از رضوانشهر تا چالوس، علاوه بر این زبان مشترک، وارث تاریخ مشترک، جنگ‌ها و صلح‌ها و سرگذشت مشترک‌مان نیز هست.


هفتم. این میانه، خون و نژاد و نتایج آزمایش دی.ان.ای مسخره‌ترین عوامل در تعریف ما از خویش خواهد بود. هرآنچه هست، روح جمعی‌مان است. روح جمعی گیلک. که متبلور در زبان گیلکیست.


هشتم. این آخرین بند، تنها گزاره در قبال دومین پرسش آغاز این یادداشت است. آیا غیر از این است که هر کنش سیاسی از سوی هر جامعه‌ای باید ازسوی «من اجتماعی» آن صورت گیرد؟ و آیا غیر از این است که این من اجتماعی نیاز به یک هویت مشخص دارد و اصلا آیا غیر از این است که هویت‌خواهی و تلاش برای تعریف خویشتن، خود کنشی سیاسی‌ست؟
وقتی یک جامعه، قوم یا ملت با هدف زندگی بهتر و اعتلای حیات مادی و معنوی خویش، برای تغییر وضع موجود تلاش می‌کند، آیا ضروری نیست که هم‌زمان بداند که برای کدام «من» تلاش می‌کند و قرار است چه نقش و جایگاهی در وضع مطلوب داشته باشد؟

لاهیجان/ امین حسن‌پور اریه ما 1583

پانوشت:
1) ما نه آکادمیسین هستیم که قوم‌شناس یا گیلان‌شناس یا هرچیزشناس باشیم و نه هم‌چون بعضی دیگر، بر روی هر جمعیت انسانی نام قوم می‌گذاریم. برعکس برخی دوستان که گاه گالشان را قوم می‌نامند! و گاه گالشان را جزئی از قوم تالش می‌دانند! و این اواخر قومی به نام «دیلم» اختراع می‌کنند. و لابد عنوان گیلک یا رشتی آن‌قدر افت دارد که ایشان دست به گریبان نام پرافتخار «دیلم» در متون مورخین فارس و عرب شوند.

منبع ویب سایت ورگ